محمد سعيد جانب اللهى
292
پزشكي سنتى و عاميانه مردم ايران با نگاه مردم شناختى ( فارسى )
كرده سر چهارراه مىگذارد و بالاى آن ميخى كوبيده آن گلولهها را به ميخ آويزان مىكند ، اين عمل در شب چهارشنبه بايد باشد ( هدايت ، 1342 : 55 ) . نظير آن خشت چهارشنبهسورى است كه براى ناخوش شب چهارشنبه يك خشت را آورده چهارگوشهء آن نه شمع يا فتيلهء روغن زده روشن مىكنند و بعد يك پول سياه ، كمى زغال ، اسفند و ادويه روى آن مىگذارند بعد آن را مىبرند ، سر چهارراه مىگذارند ، ولى كسى كه حامل آن است ، نبايد برگردد و پشت سر خود را نگاه كند . شمع و مشك و زعفران بالاى سر ناخوش روشن مىكنند ، بعد به پشت ناخوش مىزنند و مىگويند : « درد و بلات برود تو صحرا ، برود تو دريا » ( هدايت ، 1342 : 55 ) . تب و لرز : در مشكينشهر اگر بعد از تب و لرز سستى عارض بيمار بشود مىگويند مردهاى روى مريض دست گذاشته است و او را پيش اولى دوتان ( مردهگير ) مىبرند . مردهگير كاسهاى آب مىآورد و يك عدد قاشق چوبى را به نخ مىبندد و آن را طورى مىگيرد كه نوك قاشق با سطح آب در تماس باشد . اول اسم مريض را بلند مىگويد و بعد اسم مردههاى دور و نزديك مريض را ، هر مردهاى كه روى مريض دست گذاشته در او نظر داشته باشد و اسمش به زبان مردهگير بيايد ، قاشق تكان مىخورد و معلوم مىشود كه كدام مرده به سراغ مريض آمده است . مردهگير قاشق را بىحركت نگه مىدارد و شروع مىكند به نام بردن انواع خوراكىها . قاشق كه به حركت بيايد ، معلوم مىشود كه مرده هوس كدام غذا كرده است ، آن وقت بايد همان غذا را به مقدار زياد بپزد و بين فقرا تقسيم كند ( ساعدى ، 1354 : 131 - 132 ) . لاغرى : در بخش ديلمان سياهكل در شب چهارشنبهسورى كودكان نزار و لاغر براى تقويت خود درخت گردويى را خطاب قرار مىدهند و از آن مىخواهند كه لاغرى آنان را براى خود بگيرد و ستبرى و بلندى خود را به آنان بدهد ( بشرا و طاهرى : 75 ) . غشى ( صرع ) : در گيلان بچه كه غش مىكند ، با قرآن دورش مىگردند و با چاقو يك دايره در اطراف او روى زمين مىكشند . پدر و مادر بچه نبايد به او دست بزنند ، چون بچه براى هميشه فلج خواهد شد ( پاينده : 261 ) . زگيل : در ميبد هفتاد و دو دانه جو را زير لجن مىكنند ، وقتى سبز شد ، زگيلها از بين مىرود ( تحقيقات ميدانى مؤلف ) . در روستاى شيطور ( بافق ) كسى كه دستش زگيل داشته باشد ، نزد كدخدا مىرود تا دور آنها را خط بكشد ، بعد يك نفر بوته روزمو « 1 » را به طورى كه هيچ ريشهاى از آن در زمين نماند ،
--> ( 1 ) . ruzmu